نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦

اکنون از این جا می روم
از این جا به سوی روز های تازه می روم
من دردم ، امیدم ، رنجم
به سوی روز های نو می روم


هیچ بخششی در کار نیست
نه برایم هیچ بخششی در کار نیست
هیج بخششی وجود ندارد

آنجا هیچ بخششی برایم در کار نیست . . . .

آیا پس از رفتنم ، مرا به خاک می سپاری؟

آیا به هنگام بودنم به من می آموزی ؟

درست همین که احساس تعلق خاطر می کنم

زمان آن می رسد که . . . . . . .

 

برام دعا کنین ))







 

نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱

پدر مرا ببخش

زیرا که مرتکب گناهی شده ام

در این زندگی که در درونم حس می کنم خود را گناهکارمی دانم

هنگامی که به من برچسب بدنامی زده شده

این نشان شرمساری و رسوایی

باید با ننگ و سرافکندگی سر به زیر بیاندازم یا به پیش روم ؟

و میدانم که تو باید سرزنشم کنی

من ، من یک رازم ، من یک گناهم

من ، من یک گناهکارم ، من خاری در درون هستم







 

نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۸

آن  ابر سیاهی که بالای سرت می بینی ،‌ من هستم

آن پیچک سمی که درخت را خفه میکند من هستم

من ساکن خانه شماره 41 در شمال شهر هستم که تو از آن می گذری

من همان پسرک کوچک هستم ،که به اوفشار می آوری و او را به گریه می اندازی

سوزنهای کثیفی که در بدن کودک توست ، آنها را به من بچسبان

چرا که آن بطری خالی دردست آن مرد بیجان من هستم

 







 

نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳

هیچگاه طمع نکن ، هیچگاه کامیاب نشو

من به دام شکست افتاده ام و گرفتار جنگ درون شده ام

جنگی که به راه افتاده است !

اینک شمع از دو طرف می سوزد ،

از جنون جوانی به خود می پیچم

و در اعماق دیوانگی غوطه ور شده ام . . .

عادات قدیمی دوباره پدیدار شده اند

نبرد ترس با ترس

توطئه ای در  حال شکوفایی است  ، همه در تعقیب  من هستند

در جستجوی پایانه های فرسوده شعور

می شنوم که صدایم می کنند

می شنوم که صدایم می کنند . . .

 







 

نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸

آیا  تو هم آنچه را من می بینم ،  می بینی؟

حقیقت جرم است

و تو از روی اعتماد سکوت می کنی

آیا تو هم آنچه را من می شنوم، می شنوی؟

دربها با صدای بلند بسته می شوند،

تصوراتت را محدود می کنند

و تو را جایی که می بایست نگه می دارند

آیا تو هم آنچه را  که من حس میکنم ، حس می کنی ؟

یک اندوه تلخ وناخوشایند

چه کسی تصمیم می گیرد که تو چه بگویی؟

آیا آنچه را که من می پذیرم، می پذیری ؟

حرف آخر تحمل کردن است ،

پسروی به جایی پیشرفت به نظر مزخرف است .