نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢

عشق ورزیدنم مبدل به نفرت شده 

و در فراسوی سرنوشتم 

زندانی شده ام 

من می دهم ، و تو می گیری 

از این زندگی دست کشیده ام 

و ازجوانی رودست خورده ام 

تو ! این دورغ را به حقیقت مبدل کرده ای . . . .







 

نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٦

پاکیزه گی را لمس می کنم

من پا کیزگی را تا سر حد بیهودگی حس می کنم

آسمان تنها چیزی است که من می بینم

و همه آن چیزی از تو می خواهم این است که فراموشم کنی

بس دل بیچاره ام را از پشت در به داخل می آوری

گر چه باز هم می خواهد که به بیرون باز گردد

و من در تمام طول کوچه ها فریاد می کشم و اشک می ریزم

ودر مقابل باران همه چیز را اعتراف می کنم

ولی من در ست در مقابل آینه دروغ می گویم

آینه ای که آن را شکستم

تا چهره واقعی ام پدیدار شود...

لطفا مرا ببخش

ببخش







 

نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢

مجبوربه زندگی هستم
ولی تمایلی به زنده بودن ندارم
تمام چیزهایی که بوده .هست و خواهد بود
پیچ و تاب می خورند
از میان هرگزها
در تاریکی ؛گذشته را درچشمانم ببین
دنبال حقیقت هستم ، اهمیتی ندارد که کجا دفن شده
به نسیم خوشایندی که از بهشت می آید؛خیره شده ام
ودر جستجوی دلیل قابل درکی هستم
به دنیا امدم که موجودیت پیدا کندم و چگونه آغاز شوم







 

نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧

پیشرفت میکنی ، تنزل میکنی ، عقب افتاده ای  و دوباره پیشرفت میکنی,

 آن چیزی که نمی دانی ترا قدرتمندتر میکند,

پیشزفت تنزل عقب ماندگی است

در اعماق روزهای سیاه ، اعماق شبهای سیاه

در اعماق فکرها بسیار سیاه

دندانهایم را روی زندگی سختی  که در حاله امدن است می شکنم

زخمهایم را نمایان میکنم

پاهایم را برای آن که فرار نکنم قطع میکنم

ولی من جان سختم




کلمات کلیدی :تنزل



 

نویسنده : حمیدرضا ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥

قبلا اینجا بوده ام

نمی توانم که بگویم از اینجا خوشم می آید

ولی آیا این نوشتن ها این دل تنگی هایم را شوروع خواهد کرد؟

فقط بگذا که تو را به دنیای خودم متصل کنم،

نمی توانی که کمکم کنی که دیگر دیوانه نباشم؟

برایم این را نام گذاری کن

این هوای سرد وبی روح راگرما ببخش

وسردی زندگی ام را از بین ببر

واگر می تنوانستم چشمانم را به آن سو می چرخاندم

تا نگاهی اندازم تا ببینم که چه پیش می اید




کلمات کلیدی :قبلا اینجا بوده ام